سفر به مشهد
12 تیر توی ماه رمضان بود که با مادر جون فرشته و عمو وبابا بزرگ وعمه اینا و خاله سمیرا اینا و مامان جون طوبی بلیط قطار گرفتیم واسه مشهد اولین باری بود که سوار قطار میشدیم.بابا جون حمید و دایی محمد هم نیومدن دایی که سر کار بود و بابا جونم چون کمر وگردنش خیلی درد میکرد باهامون نیومد . ولی گفت شاید خودم بعد با هواپیما بیام پیشتون.
شما قند عسلم دقیقا شب قبل از سفر تب کردی و منم میدونستم که واسه دندونای خوشگلته ولی کلی حالمون گرفته شد دیگه ......
سوار قطار که شدیم شما هنوز تب داشتی و منم بهت استامینوفن میدادم از دهن و چشمتم که مدام آب میومد واسه همین خیلی بیقراری میکردی ایستگاه اول که قطار وایساد بابا تو رو با خودش پایین برد تا حال و هوات عوض بشه که ای کاش این کارو نکرده بود چون وقتی سوار شدی دیگه همش بهونه میگرفتی که بریم بیرون , از قطار پیاده بشیم و همش بغل من یا بابا بیشتر بابا بودی و جلوی در خروجی بغل هیچ کس دیگه هم نمیرفتی 
با عمه بردیمت پیش دکتر قطار که ببینیم شاید چیز خاصی واست تجویز کنه چون تبت پایین نمیومد.اون دکتره هم انقدر بد بود که من اصلا به حرفاش اعتماد نکردم اصلا یه جوری بود گفت بهت دیفن هیدرامین و استامینوفن بدیم ولی من گوش نکردم فقط همون استامینوفن و دادم فرداش دیگه تب نداشتی . خلاصه که خیلی اذیت شدیم یعنی اذیتمون کردی
ولی خب الهی بمیرم خودتم اصلا حال نداشتی
مشهدم که رسیدیم روز اول خوب بود ولی بعدش که با هم رفتیم حرم و برگشتیم کل بدنت پر از دونه شده بود بازم ناراحتی
شبا هم که خیلی بد میخوابیدی نصفه شب بیدار میشدی و گریه میکردی شدید
به هیچ شیوه ای هم آروم نمیشدی تا بابا میبردت بیرون در هتل که بسته بود مجبور بود توی لابی سرگرمت کنه و با هزار کلک بیاین تو اتاق بخوابی هر شب همین برنامه بود
یه بارم که داشتی روی تخت بازی میکردی و هی بپر بپر لبت خورد لبه ی تخت و پر از خون شد من که فکر میکنم بند بالای لب و لثه پاره شده ولی بابا میگه نشده 
همه ی این بد قلقی ها باعث شد که ما یعنی من و تو و بابا 2 روز زودتر از بقیه با هواپیما برگردیم این شد سفر ما
3 روز بعد از برگشتمونم اون دندون نیش خوشگلت درومد
اینم از عکسا...
این یکی توی قطاره که بابا سرگرمت کرده داره میخندونتت که نگی بریم بیرون

اینجا همون قطاره ببین از قیافت معلومه که مریض و بی حالی


اینم از شانس من و خاله سمیرا ببین تو رو خدا اصلا انگار همدیگرو نمیشناسید

مشهدم که رسیدیم هر وقت میخواستی بخوابی همش با گریه بود

اینجا همون روزیه که بدنت پر از دونه شده بود یه کوچولو معلومه 
بیشتر وقتا توی هتل این شکلی بودی همش میخواستی بری بیرون.


وقتی هم میرفتی بیرون خوشحال بودی اینجا با هم رفتیم باغ وحش که خیلی دوست داشتی


میمونارو خیلی دوست داشتی و بهشون تافی میوه ای میدادی


اکثر وقتا هم این مدلی بودی آخه پسر تو چقدر این شوهر ما رو اذیت میکنی

وقتایی که بابا خسته میشد این مدلی بغلت میکرد

بعد از باغ وحش رفتیم کوه سنگی

پسر کنجکاو و جستجوگر

اینم آجی سارینا یا به قول خودت "دادا" نمیدونم چرا بهش میگی دادا

اینجا گل پسری در قهر به سر میبره حالا چرا؟؟؟ چون عمو مهدی پفک خریده بود که بخوریم , مامانم نمیخواست که شما بخوری به اصرار بقیه گول خوردم و گفتم یکی اشکال نداره و بعدش که شما اون یه دونه رو نوش جان کردی دوباره درخواست
ولی این دفعه دیگه مامی گول نخورد وشما هم اینگونه قهر کردی
قربان برم پسری
![]چرا قهر کردی؟](http://niniweblog.com/upl/ali_kocholo/14071568698.jpg)





سفر به مشهد 




