علی کوچولوعلی کوچولو، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره

علی طلا شیطون بلا

سفر به مشهد

1393/5/1 17:16
نویسنده : مامان فهیمه
295 بازدید
اشتراک گذاری

12 تیر توی ماه رمضان بود که با مادر جون فرشته و عمو وبابا بزرگ وعمه اینا و خاله سمیرا اینا و مامان جون طوبی بلیط قطار گرفتیم واسه مشهد اولین باری بود که سوار قطار میشدیم.بابا جون حمید و دایی محمد هم نیومدن دایی که سر کار بود و بابا جونم چون کمر وگردنش خیلی درد میکرد باهامون نیومد . ولی گفت شاید خودم بعد با هواپیما بیام پیشتون.

شما قند عسلم دقیقا شب قبل از سفر تب کردی و منم میدونستم که واسه دندونای خوشگلته ولی کلی حالمون گرفته شد دیگه ......غمگین

سوار قطار که شدیم شما هنوز تب داشتی و منم بهت استامینوفن میدادم از دهن و چشمتم که مدام آب میومد واسه همین خیلی بیقراری میکردی ایستگاه اول که قطار وایساد بابا تو رو با خودش پایین برد تا حال و هوات عوض بشه که ای کاش این کارو نکرده بود چون وقتی سوار شدی دیگه همش بهونه میگرفتی که بریم بیرون , از قطار پیاده بشیم و همش بغل من یا بابا بیشتر بابا بودی و جلوی در خروجی بغل هیچ کس دیگه هم نمیرفتی غمگین

با عمه بردیمت پیش دکتر قطار که ببینیم شاید چیز خاصی واست تجویز کنه چون تبت پایین نمیومد.اون دکتره هم انقدر بد بود که من اصلا به حرفاش اعتماد نکردم اصلا یه جوری بود گفت بهت دیفن هیدرامین و استامینوفن بدیم ولی من گوش نکردم فقط همون استامینوفن و دادم فرداش دیگه تب نداشتی . خلاصه که خیلی اذیت شدیم یعنی اذیتمون کردیچشمکولی خب الهی بمیرم خودتم اصلا حال نداشتیغمگین

مشهدم که رسیدیم روز اول خوب بود ولی بعدش که با هم رفتیم حرم و برگشتیم کل بدنت پر از دونه شده بود  بازم ناراحتیغمگین شبا هم که خیلی بد میخوابیدی نصفه شب بیدار میشدی و گریه میکردی شدیدگریهبه هیچ شیوه ای هم آروم نمیشدی تا بابا میبردت بیرون در هتل که بسته بود مجبور بود توی لابی سرگرمت کنه و با هزار کلک بیاین تو اتاق بخوابی هر شب همین برنامه بودشاکی

یه بارم که داشتی روی تخت بازی میکردی و هی بپر بپر لبت خورد لبه ی تخت و پر از خون شد من که فکر میکنم بند بالای لب و لثه پاره شده ولی بابا میگه نشده سوال

همه ی این بد قلقی ها باعث شد که ما یعنی من و تو و بابا 2 روز زودتر از بقیه با هواپیما برگردیم این شد سفر ماشاکی 3 روز بعد از برگشتمونم اون دندون نیش خوشگلت درومدخندونک

اینم از عکسا...

این یکی توی قطاره که بابا سرگرمت کرده داره میخندونتت که نگی بریم بیرونخنده

عزیزمی تو

اینجا همون قطاره ببین از قیافت معلومه که مریض و بی حالیبی حوصلهخواب آلود

آخی پسرک بی حالم

اینم از شانس من و خاله سمیرا ببین تو رو خدا اصلا انگار همدیگرو نمیشناسیدعصبانی

علی کوچولو و داداش سبحان

مشهدم که رسیدیم هر وقت میخواستی بخوابی همش با گریه بود

آخی عزیزم اشکشو

اینجا همون روزیه که بدنت پر از دونه شده بود یه کوچولو معلومه علی دون دون خودم

بیشتر وقتا توی هتل این شکلی بودی همش میخواستی بری بیرون.

نق نقو

گریه کنان

وقتی هم میرفتی بیرون خوشحال بودی اینجا با هم رفتیم باغ وحش که خیلی دوست داشتی

ملوسکم

نظاره گر چه هستی مادر

میمونارو خیلی دوست داشتی و بهشون تافی میوه ای میدادی

بفرمایید تافی

وای خودمم خیلی دوست دارم

اکثر وقتا هم این مدلی بودی آخه پسر تو چقدر این شوهر ما رو اذیت میکنیچشمک

بغل بابا

وقتایی که بابا خسته میشد این مدلی بغلت میکردخندونک

آخخخخخخ بابایی خسته شد

بعد از باغ وحش رفتیم کوه سنگی

یه کم بشینم

پسر کنجکاو و جستجوگردرسخوان

چیه؟؟؟

اینم آجی سارینا یا به قول خودت "دادا" نمیدونم چرا بهش میگی دادا

علی و دادا

اینجا گل پسری در قهر به سر میبره حالا چرا؟؟؟ چون عمو مهدی پفک خریده بود که بخوریم , مامانم نمیخواست که شما بخوری به اصرار بقیه گول خوردم و گفتم یکی اشکال نداره و بعدش که شما اون یه دونه رو نوش جان کردی دوباره درخواستاجازه ولی این دفعه دیگه مامی گول نخورد وشما هم اینگونه قهر کردی خنده قربان برم پسریبوس

]چرا قهر کردی؟

قبول باشه حاج اقا

زیارت قبول

اوخخخخخ چه گرمه

 

پسندها (7)

نظرات (5)

فریده
4 مرداد 93 12:08
ای داد و ای بیداد ، علی کوچولوی ما که حسابی سفرتون رو خراب کرده ، بازم خدا رو شکر که مشکل خاصی نبوده . ما هم یکسال با هواپیما رفیم مشهد ،پرهام اینقدر تو هواپیما گریه کرد که یه آقایی پشت سر ما نشسته بود گفت اگه می دونستیم تو اینجایی با ماشین می رفتیم مشهد . واقعا مسافرت با بچه خیلی سخته . هر جا هستید خوش و خرم باشید .
مامان فهیمه
پاسخ
آره عزیزم دقیقا همینجور بود که گفتی
روزهای آبنباتی
4 مرداد 93 14:33
سلام میخواستم بدونم ساکن کدوم محله شیراز هستید؟ ساکن اهوازیم میخواییم بیایم شیراز میخواستم راجع به محلهاش کمی راهنماییم کنید ممنون میشم پیام بهنم بدین
مامان فهیمه
پاسخ
سلام عزیزم با وبت آشناهستم قبلا هم توی پرسش و پاسخ پرسیده بودی بهت گفته بودم حتما یادت نیست ما قدوسی غربی میشینیم خیلی جای خوبیه به همه چیزم دسترسی داریم میام وبت واست بیشتر توضیح میدم
ساناز
4 مرداد 93 17:28
چه جالب پس همه بچه ها تو سفر اذیت میکنن من فکر کردم فقط متین اینجوری میکنه دیگه فهیمه جون سفر با بچه ها سخته عزیزم انشالا بزرگتر میشن راحتر میشیم پسر خوشگلتو ببوس
مامان فهیمه
پاسخ
آره عزیزم واقعا سخته.شما هم بوس بوس
سمیرا مامان آنیسا
11 مرداد 93 18:11
عزیزه دلم با این فسقلیا مسافرت رفتن واقعا سخته . البته منم تا حالا آنیسا رو سوار قطار نکردم ببینم بدش میاد یا نه ولی بچه حق داره مشهد خیلی دوره آدم کلافه میشه ولی خداروشکر که خوش گذشته ببوس عروسکو با اون موهای خوشگلش
مامان فهیمه
پاسخ
ممنون عزیزم از این همه لطفی که به ما داری
مامان علی
26 مرداد 93 11:53
اخی پسرک خوشکلم خیلی اذیت شده.من اینقدر حساسم که هنوز جرات سفرباعلی وپیدانکردمخداروشکر بازم به خیر گذشته راستی زیارت قبول عکسهاشم خیلی قشنگ شده عزیزم ببوس نازنینم و
مامان فهیمه
پاسخ
مرسی خانمی لطف داری به ما